PageRank Checking Icon

صفحه یک

 

تصمیم گرفته ام  رشته ای از خاطراتم را به مرور بنویسم و در صفحهء اصلی سایت قرار دهم. ضمنآ رونوشتی از آن را هم در اینجا می آورم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استادی گرانمایه که در دانش خود سرآمد دانشمندان معاصر این مملکت است سال گذشته،به دلایلی پیشنهاد نمود تا خاطراتم را بنویسم.فرموده اش را بر دیدگان تسلیم نهادم اما در اندیشه بودم که چگونه و از کجا آغاز کنم! تصمیم گرفتم به مناسبت ورود به چهل سالگی ام نوشتن در این باره را آغاز کنم  و اینک مقدمه ای برای وفای عهد با او . با این توضیح که این نوشته ها  اندوده ای با خاطرات است که همه اش- یعنی همهء خاطرات - را باید برای یک کتاب نوشت تا زمانی که فرصت انتشارش فراهم آید.لذا این فقط یک شروع است.همین و بس!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا چهل سالگی ِمن – نیم نما

من نیم نمای شهری درخشان را می بینم که در آن روشنفکر در زندان است و اگر علاوه بر روشنفکر،نظریه پرداز هم باشد سرش بالای دار است - میشل فوکو

فردا 18/تیر/1388 چهل ساله می شوم.

 کمتر از 10 سال از عمرم در دولت محمد رضا پهلوی سپری شد و همین اندازه در دورهء انقلاب و جنگ. هنوز سی ساله نشده بودم که جنبش دوم خرداد در گرفت. دو دورهء اول  بر زندگی ام تأثیری پیچیده گذاشت اگرچه به اقتضای سن در چنبرهء قهرشان بازی خوردم اما در دوم خرداد خود بازیگر قهار شدم،کمی ناخواسته ولی خیلی آگاهانه!بازیی بود که انتخاب کردم . اینگونه دوم خرداد مسیر زندگی مرا تغییر داد. برایم قماری شد که همه چیز را باختم وقتی که همه چیز را بُردم.

پیشترازاین، سیاست در جهان به دست سربازان رقم می خورد تا انقلاب فرانسه و در ایران تا انقلاب 57 و پس از آن به دست فقیهان. به فقیهان گفتیم بدون سیاستمداران ناچارید به سربازان تکیه کنید!همهء دوم خرداد این یک جمله بود.

نمی خواستم سیاستمدار شوم اما شده بودم.نمی خواستم پیشتازیک جنبش شوم اما بودم در شهری به بزرگی مشهد واستانی به پهناوری خراسان . آگاه به زمان، به رقیب،به دوست، به رفیق و راه . زمان سخت بود و رقیب دشوار ودوست پاکباز و رفیق...ای...! هنوز سنم 28 سال نبود.

 او رفیق نیمه راه است. حرفی که برایش 45 دقیقه سخنرانی کردم ، تحکیم وحدت-سال 75. کاست اش را دارم.تلاش بیهوده ای بود.برای ضبط همان یک نوار به درد خورد.وقتی که شوری به پا می شود کدام گوش بدهکار این حرفهاست؟تازه باشد چکار می خواهد بکند؟

 با این وجود ستیزه گربودم مثل همهء سیاست، مثل هر سیاستمداری. پنجه در پنجهءسیاست،رقیب و بازیگران دست بالا که مثل تور به هم بافته بودند.به هم بافته هستند. سیاستمداران نسل پیشین که خود مصلوب ارادهء آرمان یک انقلابند، هنوز هم.انقلابی های اصلاحات چی.ستیز ذات سیاست است مثل سازش.

 وقتی می خواهند فرمانده ای را بکشند و سربازانش را حفظ کنند او را ترور می کنند.وقتی بخواهند ارتشی را نابود کنند فرمانده و سربازانش را با هم می کشند اما وقتی بخواهند فرمانده ای را زجر دهند و ذره- ذره آب کنند و او را در درونش هزار بار بکشند و زمین و زمان را به روزگارش تیره و تار کنند، یکی-یکی دوستان و یاران و همراهان و همدلانش را می ربایند تا او تنها بماند، تا او فراموش شود، تا فراموش کند که روزی برای خودش قهرمانی بوده ، فرمانده ای بوده، اصلآ کسی بوده... این کار را رقیب و رفیق نکرد...خود هم کردم.

صفحه دو

سیاست 10 سال  بر سنم افزود و اکنون در حقیقت 50 ساله هستم با گذر از بحران میانسالی.در این سوی زنچقدر ساده و راحت شده ام؟ تعریفهایم چقدر کوتاه و آسان شده است؟ّ با آن زمان که می خواستم تغییری بنیانی بدهم چقدر فرق کرده ام؟آیا اینها نشانهء کمال است؟نشانگان چهل سالگی واقعی من است؟آیا واقعآ من امروز چهل ساله شدم؟دگی،سیاست با همهء جذابیتش برایم تحقیر شده است.رؤیایی بود که پرهیجان گذشت. با این وجود هنوزهم  ظهور سیاستمداران شریف را چشم به راه  نشسته ام و به غایت بزرگ  داشته ام بازیگران بازیی را که همیشه تحقیر کرده ام. تضادی که باید در درونش زیست تا دانست.

چل سال بیش رفت که من لاف می زنم/کز چاکران پیر مغان کمترین منم  ــ  حافظ

 

هراس

 

من ایرانی هایی را در پاریس می شناختم و آن چه در بسیاری از آنان مرا شگفت زده می کرد ترس بود.ترس از اینکه معلوم شود با چپها رفت و آمد دارند.ترس از اینکه مأموران ساواک با خبر شوند که آنان فلان کتاب را می خوانند و غیره ــ میشل فوکو

 

دانش آموزان هر روز صبح در مدرسه باید شاه را دعا می کردند با خواندن سرودهای زیبا و آهنگینی که در عالم کودکی پر جذبه به نظر می آمد.قبل از دبستان آواز مبهم  اما دلربای سرودهایی  را آمیخته با امواج باد می شنیدم و مشتاق می شدم ردشان را دنبال کنم تا ببینم از کجا می آیند اما  کوششم هیچ وقت به نتیجه نمی رسید تا که به مدرسه رفتم و منشائش برایم پیدا شد. در آنجا یاد می دادند که با خواندن این سرودها باید شاه را دوست داشت .کتابمان را که باز می کردیم عکسی ازتاجگذاری شاه و فرح بود. دانش آموزان باید به محض دیدنش، آن دو را می بوسیدند وهم البته که چنین می کردند وبعضآ من باب بروز چاپلوسی دورهء کودکی یکی- دو بوسهء اضافی هم می زدند.بر دیوار سالن اصلی مدرسه با خطی درشت نوشته شده بود :خدا – شاه - میهن.شاه سایهء خدا بود.یعنی هر جا شاه هست خدا هم هست.هر چه شاه بگوید حکم و حرف و فرمان خداست.نمی خواستند دانش آموزان شاهدوست باشند باید شاه پرست می شدند.و اینگونه اطاعت بی چون و چرا و مطلق ازقدرت مطلقهء شاه را به کودکان می آموختتند.به جای آنکه به قول ویل دورانت دانش آموز در مدرسه غرور ملی را احساس کند و اطاعت از قانون را بیاموزد .

 

شگفت آنکه اجتماع  چیز دیگری از ما می خواست؛ از شاه باید ترسید.نه تنها از شاه که از همهء مظاهر دولت شاه . از یک کارمند و یک مستخدم شهرداری و حتی ازماشین دولتی که مباد در عالم کودکی خشی یا خطی بر بدنه اش بکشیم و در برویم. دیدن یک درجه دار نظامی با لباس فرم، فرق چندانی با رؤیت حضرت عزرائیل و قبض روح نداشت. ترسی که آن جامعه از شاه ،  در دل کوچک دورهء کودکی ما سرازیر کرده بود بی حساب بود...ونسل ما بدینسان با  دوگانهء \"مهر-هراس\" بزرگ شد.مهری که مدرسه می آموخت و نه عشق؛ چه کسی می توانست عاشق ذات ملوکانهء آریامهر شود؟ و ترس بود، ترسی که جامعه منتقل می کرد و نه نفرت؛ که نفرت احساسی کنشمند و فعال ومنتهی به ستیزاست.ترسی که به هراس بدل

صفحه سه

شده بود و آدمی را میخکوب و مقهورخود می ساخت !

 

پهلوی با نظم آهنین و با سایهء سنگین بزرگ آرتشتاران وارتشبدها و سپهبدهای دست به سینه و کمر به خدمت بسته و قپه های  طلایی رنگ روی پاگونها و مدالهای رنگارنگ روی سینه ها شان ، ایران را اداره می کرد.با همان دو شعار کلاسیک اما مؤثر همهء دیکتاتورها؛ کور شوید، دور شوید! و آسوده بخوابید، شهر امن و امان است! شعاری که یک رویش تحقیر است و روی دیگرش فریب.سکه ای که یک طرفش مترسکی از قدرتی پوشالی ایستاده و روی دیگرش خطی از حماقت مفرط کشیده شده است.ترس باید باشد تا چنین سکهء قلبی رونق بگیرد.همان ترسی که فوکو در پاریس و در نزد ایرانیان روشنفکر و تحصیل کرده هم به شکل تعجب بر انگیزی مشاهده می کند.

 

موج انقلاب، تظاهراتها و فریادها ، پردهء پستو-خانهء ترس را بالا زد. نه پلنگ سیاهی در آنجا قایم بود، نه لولو ،نه آل و نه هیچ چیز دیگر. جز صورتکهایی مثل شمایلهای کاریکاتوری  که معرکه بگیران و مارگیرها برای قصه خوانی آنها را به دیوارمی آویزند. ازآنهمه شکوه و شوکت و سطوت هیچ باقی نمانده بود که بتوان دلیلی برای آن هراسها بیابیم ! و این دیکتاتورها چقدر مضحک می نمایند  وقتی که زره پوشالی قهر و خشم برتنشان می ریزد واندام ناتوان واسکلت ناراست و نابهنجارشان بیرون می زند و آن گاه که نقاب ابهت و عظمت  از صورتشان می افتد و چشمان ترسیده و رخسارهء بی روح و رنگ پریده شان عیان می گردد. و شاه یکباره چقدر ذلیل و زبون و ترحم برانگیز شد آنقدر  که حتی فرار و مرگش هم شادی افزونتری برنیانگیخت.

 

برگی از خاطرات کودکی !

1389 / 7 / 22

 

پنج سال بیشتر نداشتم که به خوی مدرسه رفتن افتادم . آن زمان در شهرما کودکستان نبود . یکسال بعد آمد . برادران بزرگترم  همه دانش آموز بودند و سرشان در کتاب ومشق . و لابد همین مرا واداشته بود که برای  مدرسه رفت عجول باشم.

 

روزی ، اول پاییز یکی ازبرادرانم دستم را گرفت . سجلدم را برداشت و به مدرسه برد تا ثبت نامم کنند . یکسال کم داشتم . با چشمان گریان و دل ِشکسته به خانه برگشتم . یکسال تمام ، صبح اول آفتاب ، روبروی همان مدرسه ایستادم و دانش آموزان خوشبختی را که به مدرسه می رفتند تماشا کردم . بعد که می رفتند سرکلاس من هم  می رفتم و بی خیال مدرسه تا دلم می خواست بازی می کردم . عالم کودکی است و زود فراموش کردن .

 

صفحه چهار

در شش سالگی روانۀ مدرسه شدم . معلم کلاس اوّلمان یک قهرمان کُشتی بود . اما چرا از شهر ما سردرآورده بود و از معلمی ، نفهمیدم . بعد از آن سالها ، یکی دوبار در تلویزیون دیدمش هر دوبار داور کُشتی بود . معلوم است چنین قهرمانی در یک شهر کوچک حواشی زیادی دارد اما الان که به گذشته نگاه می کنم ، حضور او برای ما که دانش آموزش بودیم امتیازی بزرگ محسوب می شد . روحیۀ پهلوانی داشت . سکوت و صبر، واکنشش به اشتباهات ما بود . می گذاشت اشتباه را خودمان پیدا کنیم . رفتارش در معلمی حکیمانه می نمود . برای آموزش و تربیت ، مثل یک قهرمان کشتی زمان شناس و سریع العمل و خستگی ناپذیر بود.

 

وقتی می خواست سؤالی بپرسد مشتهایش را گره می کرد و عمود بر میز قرار می داد و تقریبآ نصف وزنش را بر آنها منتقل می کرد . به آرامی سؤال را می پرسید اگر جواب اشتباه بود هیچ نمی گفت فقط چشمهایش را می بست ، اندکی پیشانیش را اخم می کرد ، مشتهایش را بیشتر بر میز فشار می داد ، جوری که گمان می کردیم میز خواهد شکست . همزمان از پوست تراشیدۀ صورتش بخار بیرون می زد مثل بخاری که از پوست پرتقال تُرد لبنانی بیرون می زند وقتی که پوستش کنده می شود .

 

هیچ وقت عصبانی نشد . یا الان یادم نمی آید که عصبانی شده باشد . هیچ وقت صدایش را بلند نکرد . به ندرت دانش آموزی را جریمه می کرد و جریمه اش این بود که پس از ساعت تعطیل ، آن دانش آموز تا فردا در مدرسه بماند . فرّاش مدرسه نیم ساعت پس از رفتن بچه ها وقتی برای جارو کردن کلاسها می آمد می دید که دانش آموزی مثل یک گنجشک سرمازده ، در گوشه ای کز کرده و هوی هوی گریه می کند ! با یک تشر او را فراری می داد. صدای بم نهیبناکی داشت . فرّاش را می گویم . با قد و هیکل بلند و استخوانهای درشتش ، به خودی خود ترس و واهمۀ صد چندانی را بر قلب کوچک دانش آموزآن می ریخت  چه رسد به تشر زدن !

 

 معلم ما به جای تنبیه ، بیشتر اهل تشویق بود . گمان می کنم هدیه هایی که برای تشویق به ما می داد از پول خودش بود . چند جایزۀ کوچک مثلآ مداد پاک کن که درهر مرحله از پیشرفت درس به دانش آموزان ممتاز می داد.

 

یک سرود بود در آخر کتاب فارسی اول دبستان . یادم نیست چه سرودی . چند نفر از ما را انتخاب کرد تا آنرا بخوانیم . پس از چند هفته تمرین یک شب ما را به تئاتر برد تا بین دو پرده از نمایش ، سرودمان را اجرا کنیم . پس از اجرا وقتی از روی سن پایین آمدیم ترجیحش این بود که ما تئاتر را تماشا نکنیم – لابد به خاطر صحنه هایی که برای یک

صفحه پنج

کودک مناسب نبود - . نکته مذکور از این جهت مهم است که ما داریم  از یک قهرمان کشتی  آنهم در زمان پهلوی حرف می زنیم و  نه از این معلمین مؤمن و مقید و مذهبی دورۀ جمهوری اسلامی که می خواهند بچه های ما را هرچه زودتر به خدا برسانند اما در عوض از آمریکا سر در می آورند . حرف از یک قهرمان است که زندگی شخصی اش با زندگی حرفه ای اش به عنوان معلم ، زمین تا آسمان فرق داشت .

 

گاهی وقتها با خودم فکر می کنم چه اشکال دارد قهرمانان ورزشی ما و نخبگان و المپیادی ها ، هر کدام یکی  - دوسال بروند در کلاس اول ، دوم ابتدایی به بچه ها درس بدهند . دولت که جایزه های چند میلیون تومانی به اینها می دهد ، خوب است این جوایز را در قبال یکی – دو سال تدریس در این کلاسها به آنها بدهد . یک قهرمان ورزشی یا یک المپیادی برتر یا یک مخترع و کارآفرین برجسته ، چیزی فراتر از یک معلم حرفه ای به دانش آموز یاد می دهد . ضمن آنکه آن نخبه یا قهرمان ورزشی هم چیزهای بیشتری از یک سال ممارست و تعلیم و تربیت یاد خواهد گرفت و در رفتارش حلم و حکمت و اخلاق بروز و نمود بیشتری پیدا خواهد یافت .

 

  گمان می کنم تعلیم و تربیت دورۀ ابتدایی حلقۀ مفقودۀ توسعه و پیشرفت مملکت ماست  . و دولت هرچقدر در این زمینه سرمایه گذاری و هزینه نماید کم است . ما باید فرزندانی تربیت کنیم با عزت نفس و همت های عالی که به سادگی در برابر مشکلات تسلیم نشوند . دخترانی تربیت کنیم که در برابر یک کلمۀ \"دوستت دارم \" فریفته و دلباخته نشوند تا همه چیز خود را حراج کنند و پسرانی که بدانند عشق و دلدادگی دریچه ایست به چشم اندازهای والاتر و بالاتر  نه یک بازی و هرزگی برای لذت و تمتع !

 

 بر اساس پژوهش های دولت خاتمی نسل جوان کنونی مقاومت پایینی در مواجهه با مشکلات زندگی دارند . نمی دانم در دولت احمدی نژاد این پژوهشها تکرار شده است یا نه  تا بدانیم شاخص های کنونی در چه وضعیتی است .  اما به طور کلی بعید می دانم که شاخص های مذکور به طرز معناداری تغییر کرده باشند – اگر بدتر نشده باشند -  چونکه اتفاق خاصی در مملکت نیفتاده است تا بخواهد تأثیر بارزی برارتقاء تعلیم و تربیت دانش آموزان داشته باشد !

 

تجسّم حاجتمندی !(برگی از خاطرات کودکی)

1389 / 9 / 25

 

 برگزاری مراسمات عاشورا جزو تثبت شده ای در فرهنگ مذهبی مردم ایران شده

است . سلیقۀ ایرانی ، خشت خشت این فرهنگ را با دقت و حوصله  برساخته و

صفحه شش

اکنون ساختاری مستحکم به آن داده است . هر شهر نیز برای خود به مرور دارای سنت های ویژه ای شده است . بسیاری از این سنتها نسل به نسل منتقل شده و گاه دیده می شود که در حفظ این میراث معنوی در نسلهای بعد ، وسواسی بیشتر از نسل پیشین صورت می گیرد  .

 

  در شهرما نیز مثل بسیاری از شهرهای مملکت ، مراسم دههء اول محرم با آب و تاب زیادی برگزار می شود و برای خود نظم وقوانین و قواعد دقیق و لایتخلفی دارد . هر سال نیز ابتکار و تنوع در جایی از آن مشهود است .به عنوان مثال یکی از این مراسمات متعدد ، سنت شبیه خوانی است .

 

کودک که بودم و شاید هنوزمدرسه نمی رفتم ، پدرم مرا برای دیدن شبیه به تکیه می برد . دیدن مراسم شبیه خوانی برایم جذابیت زیادی داشت . اگرچه داستان را نمی فهمیدم اما علامتهای متعددی وجود داشت که برای کودکی همچون من مسئله را تا حد زیادی روشن سازد . مخالف خوانها یعنی شمر و یزید و ابن زیاد ، لباس قرمز داشتند و با الحان وآهنگهای تهاجمی شعر می خواندند و موافق خوانها لباس سبز و با الحان و آوازهای مظلومانه و غمگینانه ! مردم هم دوره می نشستند و داستان شبیه را برای چندمین بار تماشا می کردند و احساس خود را مناسب هر صحنه به نوعی بروز می دادند.

 

از شما چه پنهان اولین متنی که نوشته ام – در زمانی که هنوز اول دبستان را به پایان نرسانده بودم – یک دیالوگ شبیه خوانی بود  که هنوز هم اسباب مطایبۀ بستگان است .آن متن شبیه خوانی ، فرا تاریخی نیز بود . یعنی شخصیتهای عجیب و غریب از ادوار مختلف تاریخ در روز عاشورا جمع شده و با هم می جنگنیدند !

 

یکی دیگر از مراسماتی که در کودکی برایم خیلی جذاب بود و حتی از شبیه خوانی هم بیشتر ،  مراسم عَلم گردانی بود که  پدر مرا با خود به دیدن آن هم می برد . دویدن دنبال عَلَم های مخصوص  !

 

 مهمترین نمادهای مراسمات عاشورا در شهر ما سه عَلَم ساده بود و اکنون نیز

صفحه هفت

هست . هر عَلَم در حقیقت  یک تیر چوبی است . نظیر همان تیرهای سقف خانه های قدیمی . که دورش پارچۀ سیاهی کشیده اند و روز اول محرم از حسینیه خارجشان می کنند و جلوی درب تکیۀ بزرگ ، قرارشان می دهند . حاجتمندان ومعتقدان ، بابت نذر و نیاز به آنها، پارچه و روسری گره می زنند که به مرور – یعنی تا پایان دهۀ محرم -  این عَلَم ها شکل شرحه شرحه  به خود  می گیرد و در حقیقت نمادی از نیازهای انسان عاشورایی است که بر آنها گره خورده و تجسم یافته است .

 

غروب تاسوعا ( و تا پاسی از شب عاشورا) این سه  تجسم حاجتمندان و معتقدان امام حسین ، سه بار بر دور محدودۀ قدیمی شهر گردانده می شوند و انبوه عزاداران یاحسین گویان آنها را دنبال می کنند . هر کس که موفق شود برای چند قدمی یک عَلَم را بر دوش بگیرد در حقیقت موفقیت بزرگی نصیبش شده است . این کار عملآ باعث ایجاد یک رقابت سرعتی می شود . به طوریکه عملآ عَلَم به دوشان به جای راه رفتن می دوند تا مدت زمان بیشتری ، آنرا دردستشان نگاه دارند و طبعآ در کل مسیر ، عَلَم ها با حالت دویدن حمل می شود . نتیجه آنکه عملآ گوی رقابت دستیابی به آنها فقط  در بین جوانان پرنفس می چرخد و سن و سال داران اگر خیلی شانس بیاورند می توانند فاصله شان را با جمعیت حفظ کنند و خیلی عقب نیفتند و نهایتآ به همان تعقیب کردن و یاحسین گفتن اکتفا نمایند .

 

برای کودکان دست کشیدن به علم - که ممکن است بر سر یک اتفاق حادث گردد -  خود می تواند موفقیت بزرگی محسوب شود . کندن نخی از پارچه های شرحه شرحه و یادگار نگاه داشتن آن تا سال بعد دیگر موفقیت وصف ناپذیریست که کودک ، چندی بعد می تواند در دبستان آنرا برای هم کلاسی هایش با آب و تاب تعریف کند و نخ را هم به عنوان سند شاهکارش نشان بدهد ! من در کودکی اگر موفق می شدم دستم به آنها برسد در پوست خود نمی گنجیدم و بیشتر از آن اگر می توانستم نخی  بکنم که دیگر شاهکار کرده بودم .

 

این سه عَلَم یکبار دیگر و مقارن اذان صبح عاشورا در همان مسیر شب قبل  به حرکت در می آیند و جمعیت زیادی هم دنبالشان می دوند و یاحسین گویان آنها را دست به دست بر دوششان حمل می کنند . جمعیت آنقدر زیاد است که در کوچه های تنگ و دور و دراز و قدیمی به زحمت می شود انتهایش را حدس زد  . در مسیرحرکت  هم غذاهای نذری بین عزاداران خیرات می شود .

 

 صفحه هشت

همانگونه که عرض کردم این سه نماد ، سندیّت و اعتبار عاشورای شهرماست که در بقیۀ  مراسمات روز عاشورا نیز شروع جریانات پر هیجان دیگر با حضور اینها رسمیت می یابد .

 

جالب است که بدانید باوجود اینکه این سه نماد ، متعلق به عاشوراست اما هر سه تایشان صاحبان حقیقی نیز دارند که  در آغاز هر مرحله از مراسمات  باید همان صاحب حقیقی آن را بر دوش بکشد و مراسم را آغاز کند و تا پایان عاشورا و حتی سپردن آن به حسینیه نیز باید فقط بر دوش صاحب حقیقی اش حمل گردد .

 

با این وجود من در عالم کودکی  وهمان زمانی که برای کندن یک نخ از آنها ، خطرات افتادن به زیر دست و پا را به جان می خریدم ، نمی دانستم که اینها صاحبان حقیقی دارند و شاید تا دورۀ دبیرستان هم از این قضیه بی خبر بودم . می دانید چرا در اینجا اینهمه نسبت به این بی خبری تأکید می کنم  ؟ چون از قضای روزگار یکی از این سه عَلَم متعلق به خانوادۀ ما ست که پدر بزرگم (پدرِ پدرم) شصت ، هفتاد سال پیش آنرا به مبلغی هنگفت خریده که – آن مبلغ -  در زمان خود یک سرمایه بوده و سپس در اختیار پدرم قرار داده است ! شگفت تر آنکه در زمان حاضر هم این عَلَم قابل ارزش گذاری ریالی نیست و به مثابه یک میراث گرانبهای خانوادگی در اختیار ماست !  اینکه پدر بزرگم چه کسی بود و چرا این کار را کرد فعلآ بماند . داستان زندگی او و  خانوادۀ ما به یک رمّان می ماند که حیف است آن را با نوشته های جسته و گریخته تلف کنم  . در پایان فقط براین نکته بسنده کنم که این عَلَم به عنوان نمادی از تجسم حاجتمندی انسان عاشورایی همچنین نمادی برای آن چیزی بود که بین ما و آن مردم اتفاق افتاد!  

 


























 
 
 
  کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مینا تکست میباشد.
استفاده از مطالب با ذکر منبع آن بلامانع است.
بهترین حالت نمایش محتويات: 1280در800
نسخه ورژن 1.32