"بردگی و شورش، هر دو جدا نشدنی و لازم و ملزوم یکدیگرند" یونگ
اسطوره ها(اساطیر)با نیرویی شگفت زاده می شوند.گویی توانایی همهء ذهن بشر در درونشان گنجیده می شود .به یکصد و نه سال جوایز نوبل دقت کنید هیچ اکتشافی خارج از چارچوب کهن - اسطوره ها ثبت نشده است.ببخشید که این گزاره بی نهایت غیر علمی به نظر می رسد.کهن - اسطوره چیست که چنین بی نقص زاده می شود؟
اولین کهن-اسطوره ای که ساخته شد،"آدم" پدر بشر بود.اولین انسان.
پندارها و پرسشها با هم زاده می شوند.مثل چرخه ای با دو فلش ِ نیمدایره ، که یکی همانگونه به دیگری می رسد که دیگری به آن رسیده است. پرسشی است که از پنداری زاده شده که با پرسشی پدید آمده است! این دایره ها مثل سنگهایی تراشیده هستند که خانه ها و برج ها را تزیین می کنند.جاهایی که هزاران سال تا کنون بشر در خیال آن ، سکنی گزیده است.
بگذارید من هم در این نوشتار سنگی بتراشم از این پندار و از این پرسش!
آدم در بهشت بود.لابد به او خوش می گذشت . شاید چون در بهشت بود .اگرچه نمی دانیم چگونه به او خوش می گذشته است !
گویی بهشت آدم، بهشت دیگری بوده .کلمهء بهشت خود کنایه است.به گمانم او در بهشت استغراق و غفلت می زیسته .غرق خود بوده.در استغراقش، غافل بوده .غافل از هر چیزی که غیر خود بوده .او حتی نمی دانسته که لخت و عور در این بهشت درندشت دارد برای خود می چرخد و فرشته ها او را تماشا می کنند.غفلت ، بهشت بزرگی است برای آدم و عریانی بزرگترین و تکان دهنده ترین نمادی است که انگارهء استغراق و تغافل آدم ابوالبشر در آن تجلی بخشیده می شود.نمادی جاودانه.
ابلیس به فراست ِ خویش انگاری، دریافت که در نهاد این موجود تازه وارد ،میل به خلود یا جاودانگی نهفته است.او را به طغیان ترغیب کرد با ابزار حرص .حرصی برخاسته از این تمایل . بی آنکه بداند آدم را به چه فرصتهایی دعوت کرده است. با اخراج او از بهشت خیالی.ابلیس یک آلت دست بیش نبود . آن روی سکه را نخوانده بود که خروج آدم از خویش پرستی ، نگاه او را به ورای حقیقت می گشاید .به جهانی بیرون از خود که در کاربست تسخیر آن می افتد. انسان ، خویش را بردگی می کرد تا که شورش کرد . تا که از خود وارهید.اشتباه محاسباتی ابلیس ، ندانستن جهانی است که با آزادی انسان خلق می شود.با کلمه ای به نام "نام".ابلیس به ماهیت "نام"جاهل بود.نمی دانست که انسان "نام ها" را می داند. ابلیس بندها را گشود، آدم شورش کرد،"نام" ها آزاد شدند.و نام ها جهان را ساخت.
آدم پس از شورش، بی درنگ هبوط کرد.هبوط یعنی به وضعیت خود آگاه شدن.به جهان عینی(چشمی) وارد شدن.هویت تازه ای در خود پیدا کردن.درهمان جایی که ایستاده ، خویش را یافتن.بدون اینکه فرشته ها او را دستبند بزنند و سوار شاتل فضایی کنند و هفت آسمان پایین بفرستند.یا او را به طرف درب خروج راهنمایی کنند ونگهبانان غول پیکر درب بزرگ سنگی را بر روی پاشنه بچرخانند و آدم را به بیرون بهشت پرت کنند و ساروق نانش را به طرفش بیندازند و یحتمل چند فحش آبدار هم نصیبش کنند و درب دوباره بسته شود و فرشته ها نفس راحتی بکشند و روسری هاشان را بردارند که نا محرم از بهشت رفته! انگاره های دورهء کودکی ِ تفکر...
شاید آدم از آغاز در زمین بود و زمین همان بهشت بود. در همان جایی بود که فریب خورد .در همان جایی که خود را می پرستید. در همین جایی که الآن ماهستیم.سنگلاخها، دشتها، صحراها،گرگها، مارها، گرسنگی ها، دردها، بیماریها، سرما و گرما، توفان و باران وبهار و پائیز و زمستان، شبها و روزها و...که هیچکدام را نمی دید .هیچکدام را حس نمی کرد. قدرت هیچکدام به اندازهء عظمت غفلت او نبود . آتش خورشید او را نمی سوخت. مار را زهرهء زهر ریختن در وجود چنین موجودی نبود . برف و باران را زور هماوردی با این روح مستغرق نبود . پیش از خوردن آن میوهء ممنوعه ء عبور از خط قرمز.پیش از شورش.او بردهء خویش بود.
آدم عریان بوده بود .عریانی نمادی به غایت تکان دهنده است برای انتقال مفهوم ِاوج ِ غفلت !یعنی او چنان مستغرق در کمال ِ بودن خود بود که حتی عریانی اش را هم ندید. بر بدن عریانش آفتاب تابید و سوخت. باد وزید و لرزید . به تکاپو افتاد.حرکت کرد و این آغازی برای این جهانی شدن بود . جهان را ساختن بود.جهان دیگری را ساختن با برهنگی آغاز شد.آدم تنها بود و عریان ، این آغاز بدویت ما ست!برهنگی و تنهایی، آغاز بدویت است.
به نظر من برهنگی در غرب ودر تمام ملتهای متأثر از غرب مثل ما ،میل به بدویت است و همزاد تنهایی مان.در کلیت خود ،نشانگر طغیانی است بر ضد وضعیت حاضر.برای جهانی دیگر ساختن.آگاهی بر برهنگی و تنهایی، پیامد شورشی است بر علیه بردگی ِانسان توسط انسان.در انقلاب کبیر فرانسه دورهء ترمیدور(کالبدشکافی چهار انقلاب) از جمله با زیبایی و دلفریبی زنان پاریس توصیف می شود.تنازعات و شورشها به بدویت می انجامند.به تنهایی و برهنگی .غفلت از برهنگی ِ روح دردمندانه تر از تن است.
آوردگاه تنازع برهنگی، تصادم و در هم فرو رفتگی مرزهای مجازی ِ ذهن و عین است.اسطوره ها محصول ذهنیتند و بشر حاضر ، موجودی که خود را در عینیت دیده است.وقتی اسطوره ها زنده می شوند ، آهنگی از بدویت نواخته شده و نظم ِ در حال- زندگی کردن ، به سوی ناکارآمدی می رود.انسان در می ماند.و ناگهان می بیند برهنه است.اگرچه قبلآ هم بوده است.و برهنگی روح دردمندانه تر از تن است!
هبوط یعنی ادراک بردگی خویشتن.اولین پیامد شورش! بردگی حتی توسط خویشتن.همان چیزی که آدم اسطوره ای ادراک کرد.و این بردگی، برانگیزانندهء یک شورش بود.همانگونه که آدم کرد.
بیراه نمی گویند آنهایی که دانستن و آگاه کردن را آغاز بدبختی ها می دانند. اصلاحات را منشائی بر برهنگی می شمرند! و از این زاویه ،سخنی به غایت نیکو گفته اند. روزنامه ها را می بندند تا ابلیس این بار دیگر اغوا نکند ! اصلاحات را کشتند تا برهنه نشویم. آگاه شدن بر برهنگی روح دردمندانه تر از برهنگی تن است!
شهروند ِ بهشت ام القرا، بدون آگاهی ، راحت زندگی می کند.بی خیال و بی خبرست. غافل و مستغرق در آفرینش احسن الخالقین! وقتی آگاهش می کنی که برنج ها آلوده اند و بزهای افغانی انگل دارند،چیزی نصیبش نمی شود جز آنکه او را از لذت یک چلوکباب خوشمزه و ارزان قیمت محروم کرده ای.وقتی به او می گویی تلفن ها و اس.ام.اس هایت به طور کامل در هارد کامپیوترهای بزرگ کذایی برای الی الابد ضبط می شوند ، امکان لذت از یک مکالمهء بی چارچوب و بی قید و بند را از او گرفته ای.وقتی به او می گویی در مسیرت هزار سنگلاخ و بادیه و شیر درنده و گرگ گرسنه و مار سمی هست ، تفریح از یک سفر بی دغدغه و بی خیال را از او ستانده ای.او که قرار است به همین زودیها بمیرد یا در جاده های فاقد استاندارد با اتومبیلهای فاقد استانداردی که ممر درآمد ایران خودرو و سایپا خوردو و دیگر خودروها است . یا بوسیلهء آرسنیک و سرب و کادمیم برنج های آلوده ای که گنج رؤیایی واسطه گران وابسته به دولت رانتیر هستند . یا بوسیلهء سیستی سیرکوزیس منتقله از بزهای افغانی که عده ای از دیگر وابستگان همان دولت شیرشان را دوشیده اند . یا بوسیلهء آلودگی بیش از حد مجاز هوای تهران . یا بوسیلهء مواد سرطان زا که در پوشاک چینی قاچاقی وجود دارد . یا بوسیلهء هزار میلیارد تومان بدهی وزارت بهداشت به شرکتهای بیمه گر و نپذیرفتن بیمار در بیمارستان های مطمئن . یا بوسیلهء بمبی که اسرائیل تهدید کرد که می خواهد بر سرمان بریزد، یا....پس چرا بیدارش باید کرد؟
وقتی دربارهء انتخابات برایش شبهه ایجاد می کنی، آرامش سیاسی اش زایل می شود.اعتماد به نظم موجود در او کاهش می یابد . او را به سمت طغیان سوق می دهی. او را به کیش خویش پرستی اش آگاه می کنی.چشمش را به پیرامون باز کرده ای .به او گفته ای که جاودانه باش اما در عوض هبوط می کند.تو بهشتی را جهنم کرده ای که قرار است در آن ماهیانه ، پول نفت را توزیع کنند و در آنجا آزادی ، نزدیک به مطلق است و حکومت آنچنان نجیب که مردم ، طرفدارانش را در خیابانها کشته اند با این وجود حتی اجازه نداده است ، خون از دماغ کسی بریزد.
افسوس که بیشتر نسل کنونی از سربازی معاف شده اند.کاش بتوانند ببینند که یک تفنگ چگونه به سرعت ، بازو بسته می شود.حتی با چشم بند هم می توان یک تفنگ را در عرض کمتر از یک دقیقه باز و بست کرد.جامعه تفنگ نیست."نام" است.نام هایی که وقتی خوانده می شوند، زنده می شوند و جهان را به گونه ای دیگر می سازند.جامعه ، نام است.کلمه است.و هر نام و کلمه ای که انسان می سازد ، جهان را تازه تر می کند.ببینید یک "سبز" چکار کرده است !
|