
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
<channel>
  <title>محمد حسين غياثي</title>
  <link>http://www.minatext.ir</link>
  <atom:link href="http://www.minatext.ir/rss/rss_last.php" rel="self" type="application/rss+xml" />
  <description>وب سايت شخصي محمد حسين غياثي</description>



    <item>
        <title>کاشکی ( کوتاه نوشته )</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=286</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=286</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"right\"><strong><span style=\"font-size: medium;\">مقارن انتخابات خرداد 88 میناتکست را راه انداختم و یک تنه نشستم و هی نوشتم و نوشتم&nbsp; ! حالا ننویس ، کی بنویس ! دهها هزار نفر تا بحال از این سایت بازدید کرده اند . بابت نوشته هایم به اینجا و آنجا دعوت شدم تا آنها را در حضور صاحب نظرانی چند وابکاوم . به عضویت یک انجمن علمی مهم مملکت فراخوانده و عضو شدم . دوستان خوبی پیدا کردم بهتر از آب روان ، بهتر از برگ درخت ... و امید که نوشته هایم خالی از فایده نبوده باشد !</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"font-size: medium;\"> </span></strong></p>
<p align=\"right\"><strong><span style=\"font-size: medium;\">اینها را نوشتم تا بگویم این روزها باید به دنبال معاش بدوم و فرصتهایم برای نوشتن و مهمتر از آن مجالم برای تفکر اگر نه معدوم ، که بس ضیق و نایاب است .</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"font-size: medium;\"> </span></strong></p>
<p align=\"right\"><strong><span style=\"font-size: medium;\">کاشکی همه ی زمانم را برای فکر کردن و نوشتن در اختیار می داشتم اما جبر زندگی ، ستبرتر از لغت \" کاشکی\" من است !</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"font-size: medium;\"> </span></strong></p>
<p align=\"right\"><strong><span style=\"font-size: medium;\">شاید این مدت امکانی پیش آید تا برخی از نوشته ها را برای چاپ آماده نمایم و در فرصت و شرایط مقتضی به مطبعه بسپارم</span></strong> !</p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>الدورادور</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=285</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=285</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>در نوشته ی قبل عرض گردید که دولت عدالت محور عزیز در سال جهاد اقتصادی ، چون دست به خاک زد آن را طلا کرد . اکنون اما چند هفته ایست که نوبت چشم بندی و تردستی اش به سر وقت اوراق پولی بزرگترین اقتصادهای جهان رسیده و دلار و پوند و یورو را در هر پلک زدنی از این رو به آن رو می کند .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>گفته می شود پژوهشهای تازه نشان داده است &nbsp;که در هشت ماهگی حس عدالت خواهی در کودک پیدا می شود . پس بی جا نیست که یکی از محبوبترین کارتون ها برای کودکان سرقتهای عیّارانه ی رابین هود و مبارزه های جانانه ی او با داروغه ی ناتینگهام است .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>همتایان رابین هودِ جوانمرد در شرق دور، سامورایی ها و در مملکت ما عیّاران ( و نمونه های شاخصش یعقوب لیث صفار، و غیر دزدش: پوریای ولی و پهلوان اکبر) از روزگار کهن در حال جهاد اقتصادی ، یا همان دزدی شرافتمندانه از اغنیا و بخشیدن به فقرا بوده اند! اما کجایند تا آن مرحومان از گور برخیزند و ببیند که روش های آنها دیگر منسوخ گشته و در هزاره ی سوم دم و دستگاهی به پا شده و انقلابی به وقوع پیوسته که ثروت افسانه ای الدورا دور هم به گردپایش نرسد !</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>به هر حال هر وقت حرف از عدالت خواهی می شود من یاد این سه قلوی دزدِ شرقی و غربی و خاورمیانه ای می افتم وفیلم ها و کارتونها و قصه های شان از مقابل چشمانم رژه می روند . اینها سه دسته بودند نه دولت. پرسش این است که دولت راهزنان چگونه دولتیست ؟ دولتی که هم دولت باشد و هم عیّار ! این چگونه دولتیست ؟ مثلآ رابین هودی که جای پرنس جان نشسته باشد ! &nbsp;وقتی قیمت دلار ثانیه زد &nbsp;جواب مسأله رخ عیان کرد که ای دل غافل مگر در این مملکت ؛ بزرگترین دلار فروش کیست ؟&nbsp;</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>اگر در این رکورد زدن قیمت دلار ، دولت از هر دلار ، 450 تومان گیرش آمده باشد و باز اگر در این هیر و ویر از 120 میلیارد دلار مازاد خزانه ، بانک مرکزی فقط یک میلیارد&nbsp; دلار ناقابل را در بازار آزاد ، آب کرده باشد ، می شود به عبارتی 450 میلیارد تومان . که یارانه ی یک ماهه ی ده میلیون نفر از آن تأمین می شود .&nbsp;</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>فرض مستحسنش این است که پول یارانه ها را در می آورد ، فروض دیگری هم دارد که جای بحثش اینجا نیست . مثلآ آن سیصد میلیارد تومان شهرداری را که خاطرتان هست ؟ و یا نمی دانم آن چند میلیارد بیمه ی ایران ( خانه ی فاطمی ) و اخیرآ هم آن داستان سه هزار میلیارد تومان اختلاس کذایی ، چند قلمی که از قلمدان انباشته بدر افتاده ...</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>یعقوب لیث صفار و رابین هود و هفت سامورایی ، طلاهای خزینه ی پادشاه ( دولت ) را می دزدیدند و به فقرا می دادند اما در اینجا دولت عدالت محور ، پولهای یک عده از مردم را می گیرد تا بر فرض صحت آن گمانه ی مستحسن ، به یک عده ی دیگر از مردم بدهد و نهایتآ مثلآ قله های غنی را کوچکتر و چاله های فقر را پرتر کند اما فکر می کنم آخر عاقبت ، اینگونه عدالت جویی سر از ترکستان در می آورد و در عالم واقع هیچ اتفاقی نمی افتد جز به هم ریختن امنیت اقتصادی جامعه و ترک برداشتن دیواره های اخلاق و اعتماد اجتماعی ( که اگر از آن دیوارها چیزی باقی مانده باشد ) &nbsp;و متزلزل شدن هرگونه تبادلاتی که بر پایه ی پول صورت می گیرد .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>نظرم را در قالب یک مثال مرتبط با رشته ی کاری خودم توضیح می دهم ؛</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>یک میکروسکوب پیشرفته &nbsp;که برای یک نوع معاینه ی پزشکی ، امروزه در دنیا متداول و ضروری است و عمل بدون آن مساوی قبح حرفه ای و اخلاق پزشکی است ، چند سال پیش نوع برزیلی آن به شش میلیون تومان در تهران عرضه می شد . سال گذشته قیمتش به ده میلیون تومان رسید و چند هفته قبل شانزده میلیون تومان فاکتور خورد . شرکت وارد کننده به پزشکان اعلام کرده است که قطعآ محموله ی جدید را چند میلیون تومان گرانتر خواهد فروخت .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>پزشک می تواند این دستگاه را نخرد و بیماران را ( که غالبآ از طبقه ی پایین جامعه هستند ) به روش قدیمی مداوا کند ( یک جنایت حرفه ای ) . در صورت نقص عضو ، بیمار علاوه بر علیل شدن و مخاطرات سلامت ، باید میلیونها تومان خرج درمان عوارض تازه بکند یا از ادامه ی درمان &nbsp;منصرف شده و با همان نقص عضو بسازد و این یعنی از کار افتادگی نسبی و ضرر زدن به شغل و به تبع آن اقتصاد خانواری که پیش ازین هم هشتشان گروی نه بوده !</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>راه دوم این است که پزشک این دستگاه را بخرد و نرخ عملش را با توافق بیمار( و بر خلاف تعرفه ی دولت ) بالا ببرد و بیمار با پرداختن چند ده هزار تومان بیشتر ( مثلآ یارانه ی یک ماه) ، خود را از مخاطرات جدی و غیر قابل جبران در امان نگاه دارد !</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>هر کسی که اندک عقلی داشته باشد می فهمد که به جای گرفتن یقه ی پزشک و کشاندن او به پای تعرفه ی دولت &nbsp;و استقرار عدالت موهوم در راهرو های بی سرو ته وزارت بهداشت و نظام پزشکی و پزشکی قانونی که خود هم در شوک این در هم آشفتگی ها هستند ، بهتر است با پرداخت چند ده هزارتومان ناقابل قال قضیه را بکند و جانش را از مخاطرات مهیب یک بیماری جدی نجات دهد .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>القصه ؛</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>&nbsp;اسپانیایی ها به جستجوی سرزمینی موهوم و ساخته شده از طلا به نام الدورادور( شهر طلا) ، سرخپوستهای زیادی را تا سر حد مرگ شکنجه دادند . اما غافل از این بودند که این کلمه یک معنی دیگری هم دارد به نام مرد طلا !</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>به هر حال این جستجوها ادامه داشت تا زمانی که انها رییس سرخپوستان را دستگیر و شکنجه کردند و در سلول بزرگی زندانی نمودند . مهاجمان که جز طلا نمی فهمیدند به او گفتند اگر این سلول را تا سقف از طلا پر کند او را آزاد خواهند کرد . ملت سرخپوست طلاهای زینتی شان را جمع کردند تا رهبرشان را نجات دهند . اروپائیان طلاها را آب می کردند و اندازه می گرفتند . آنقدر طلا برایشان جمع شد که&nbsp; از آن حجم معین شده نیز افزون گردید .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>اروپائیان&nbsp; طلاها را بسته بندی کردند و آنجا را ترک نمودند و مردم سرخ&nbsp; برای استقبال از رهبرشان به سمت زندان رفتند اما در کمال شگفتی&nbsp; و از دور دیدند که جنازه ای بر طناب دار تکان می خورد .رهبرشان بود که به پاداش آنهمه طلا و در عمل به وعده ی آن قوم مثلآ متمدن چنین پاداشی&nbsp; یافته بود .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> نمی دانم چرا اصولگرایی و اصولگرایان و دولت برآمده از آنها این داستان را در ذهنم تداعی کرد ؟</strong></span></p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>معجزه ، شاهکارِهزاره ی سوم(کوتاه نوشته)</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=284</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=284</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">من اقتصاد نخوانده ام . بلد هم نیستم . ادعایی هم ندارم . تنها مکتوب جدی که در اقتصاد خوانده ام و هنوز هم به پایان نرسانده امش \"سرمایه \" اثر کارل مارکس است ، والسلام .</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"\\\"> </span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">با این وجود بر حسب نیاز ضروری و اجتناب ناپذیرم ، ناگزیرم &nbsp;اقتصاد را به شیوه ی خودم تحلیل کنم ، درست یا غلط ! تا بتوانم &nbsp;امورات زندگی شخصی ام را بگذرانم و بفهمم که راه درست چیست و کدام است . تا به قول سعدی دخل و خرجم نوزده و بیست نشود .</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"\\\"> </span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">بر احوال آن بنده باید گریست / که دخلش بود نوزده ، خرج بیست &nbsp;</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"\\\"> </span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">در سال 83 یعنی پایان دولت خاتمی&nbsp; یک آپارتمان &nbsp;دو خوابه با کلیه امکانات ( پارکینگ و انباری ) در شمالی ترین نقطه ی&nbsp; سعادت آباد تهران &nbsp;حدود 45 میلیون تومان بود . الان قیمت یک خانه ی دوخوابه در شهر پرند ( سی کیلومتر ی جنوب تهران ) به نرخ دولتی و در قالب مسکن مهر بدون پارکینگ و انباری 41 میلیون تومان است ، زمین کماکان متعلق به دولت بوده و با اجاره ی 99 ساله واگذار می شود &nbsp;و تازه آنرا به افرادی می دهند که واجد شرایط باشند و از هفت خوان مسکن مهر گذشته باشند !</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"\\\"> </span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">همان سال ( 83 ) &nbsp;اجاره ی یک آپارتمان سه خوابه ی لوکس نوساز 156 متری با پکیج و پارکینگ &nbsp;در میرداماد تهران ماهی پانصد هزار تومان بود ، الان یک آپارتمان نود متری دو خوابه ی لوکس &nbsp;در شهری سیصد هزار نفره در خراسان همان اندازه است یعنی پانصد هزار تومان .</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"\\\"> </span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">این است اولین معجزه ی&nbsp; هزاره ی سوم که وقتی دست به خاک زد ، &nbsp;طلا شد ! حال که حرف از اولین ها شد ، راستی آیا می دانید اولین رمانی که بشر نوشته است کدام است ؟ دون کیشوت شاهکار سروانتس .<br /></span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;\\\\&quot;\\\\\\\\&quot;right\\\\\\\\&quot;\\\\&quot;\\&quot;\"><strong></strong></p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>سرِگشاد ! ( کوتاه نوشته ) </title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=283</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=283</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">جشنواره ی فیلم فجر قله ی سینمای مملکت ماست . بلند یا پست ، همین است که هست ! فیلم های تازه ای در جشنواره پذیرفته می شود &nbsp;که قبلآ در ایران به نمایش درنیامده . فرقش با اسکار همین است . اسکار فیلم های نمایش داده شده را به مسابقه می گذارد . فیلم هایی که بر روی پرده ها رفته و &nbsp;سینما نویسان در مجلات خود درباره اش مقالات و تحلیل ها و نقدهای درخوری نگاشته اند . هیئت داوران اسکار در حقیقت آنها را جمع بندی می کند و پس از شب اسکار ، دوباره روز برای سینمای ایالات متحده از نو آغاز خواهد شد .</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"\\\"> </span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">در ایران این کار هم مثل خیلی از کارهای دیگرمان شیپور را از سر گشاد نواختن و قیف را وارونه نهادن است . دولتی چیانی به اسم داور نظر می دهند که &nbsp;آن روی سکه ی سانسورند . با این تفاوت که &nbsp;نسبتآ وجیه المله اند و &nbsp;نیم نگاهی به مذاق خلایق دارند تا اگر سیخ سوخت ، دستکم &nbsp;کبابها جزغاله نشوند چرا که آن وقت ناهار خود و عیالاتشان لنگ است .</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"\\\"> </span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">دولت در اینجا قیّم است نه وکیل ، مثل همه چی و همه جا . &nbsp;اوست که قبل از همه ، فیلم هایی را می بیند که یکبار خودش آنها را ممیزی کرده است . آن داستان را شنیده اید که خان ولایتی مقرر کرده بود شب زفاف ، نوعروس از آن او باشد&nbsp; و فردایش درباره ی سلیقه ی داماد نظر می داد !</span></strong></p>
<p><strong><span style=\"\\\"> </span></strong></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><strong><span style=\"\\\">ریشه ی این قیمومیت مأبی در چیزهایی چند است که قبلآ در مقالاتی مفصل به آن پرداخته شده از جمله اقتصادی متکی به نفت و مستقل از ملت و کذا و کذا . اما یک چیز را در اینجا باید یاد آوری نمایم که آگاهی ناهمگن و قدرت تحلیلی پایین در طبقه ی متوسط و انسجام نیافتگی این طبقه در مواجهه با تک تک این پروژه ها دولت را در سیاست تغلبیه ی خود گستاخ تر می کند و انگاره ی صغیر فرض کردن ملت تعمیق می شود .</span></strong></p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>زمین و آسمان ِ گرد !</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=282</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=282</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>چند وقتا پیشتر از این ،&nbsp; یک کار اداری داشتم ؛ اداره ای که رفتم مثل بقیه ی ادارات ، جای ها ، سازمانهای دولتی و غیر دولتی این مملکت کلنگی بود . ساختمانش را عرض نمی کنم نظم و قانون و فرایندها و نرم افزارش مورد نظر است . لذا مثل بقیه ی ادارات برخورد بعضی کارکنان خوب و بعضی بد بود و ارباب رجوع باید هزار بار کلماتی را که می خواهد استفاده کند نشخوار کند تا مبادا سنگ ریزه ای ، خامی یِ نجویده ای ، چیزی خلاصه ناطبع &nbsp;به زیر دندان این مستخدم دولت نیاید . اول از همه باید بگویم که ارباب و مستخدم در اینجا مثل بقیه ی جای های این مملکت ، به واقع جابجا نشسته اند . یادتان هست که :&nbsp; مسئولین محترم&nbsp; شیفته ی خدمت بودند نه تشنه ی قدرت ؟&nbsp; گزاره ای که سرتا پایش را باید بر اساس مدیریت معکوس و مغز معلول خواند .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>القصه ؛</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>دختری جوان ، متصدی کارم بود . وقتی جواب مرا می داد &nbsp;انگار دارد &nbsp;با شوهر سابق یا ناپدری اش ( به قول تهرانی ها &ndash; شوهر ننه اش ) &nbsp;حرف می زند . این جور مواقع رفتارهایی اینچنینی بر من گران می آید و نمی توانم به راحتی از آن درگذرم . این رفتارها مبتنی بر علل زیادی از جمله آشفتگی های پرسونالیته ی &nbsp;کارمندانی است که عمدتآ بوسیله ی پارتی وارد ادارات می شوند و گزینش علمی و اخلاقی و هوشی درستی از آنها صورت نمی گیرد .&nbsp; منظور از اخلاق ، شخصیت تراز شده است و نه عقیده های مذهبی&nbsp; و عقده های ایدئولوژیک !</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>اگر در ایران زندگی می کنید عادت کرده اید که این رفتارهای سخیف را ببینید و دم برنیاورید به شرط آنکه کارتان آنجور که می خواهید پیش برود . یعنی تو کار مرا انجام بده و بعد از آن هر غلطی می خواهی بکنی ، بکن ! این رفتار دقیقآ رفتاری ضد مدنی و مختص قبایل بدوی است که قراری برای سکنی و شهر نشینی در اجتماعی ثابت نداشته اند .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>شهر ده میلیونی تهران همین است اما ! همه در گذرند . می خواهند کار خودشان به پیش برود ، بسیاری مواقع به هر قیمتی . خرشان از پل بگذرد ، پل می خواهد بماند یا نماند . این است که ترافیک این شهر هیچ وقت سامان نمی یابد وقتی هر کسی بخواهد زودتر از هر موقعی به مقصد برسد . این است که رشوه و پارتی هیچ وقت ریشه کن نمی شود و فساد و تباهی مثل چشمه ی زقوم پیاپی از جهنمش می جوشد !</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>نصیحتش کردم . همان دختر را می گویم . به این که ادب اجتماعی و حرفه ای یاد بگیرد . که با شخصیت و موقّر باشد . که سنجیده و آداب دانانه سخن بگوید .&nbsp; گفتمش برای همه به ویژه برای یک دختر جوان که در یک وزارتخانه ی مهم مملکت کار می کند ، برخی کلمات و رفتار شایسته نیست خلاصه برایش منبری رفتم و آن بیچاره هم با چشمانی خشم آلود به من نگاه می کرد و بالاجبار نصایحم را گوش می داد &nbsp;. &nbsp;در آخر هم زدم به صحرای کربلا و&nbsp; با یک روضه کلامم را ختم کردم ؛ گفتم دنیا دار مکافات است دختر جان . اگر با یک ارباب رجوع بد برخورد کردی ، آمرانه و ارباب مئابانه با او حرف زدی و در کارش پیچ و تاب انداختی &nbsp;با دیگری نکن. بگذار این رفتاردر تو &nbsp;یک استثنا باشد و نه یک عادت ! چون زمین و آسمان گرد آفریده شده و معنایش این است که &nbsp;ظلم بر می گردد و کمانه می کند به خودت &nbsp;جانم . گوی آتشینی که بر خانه ی دیگری می افکنی قل می خورد و می آید جایی را که تو ایستاده ای می سوزاند . الان جوانی و متوجه نیستی وقتی هم که فهمیدی دیگر آب از سر گذشته و مرغ از قفس پریده و قرض از صد رد شده ، بنیه ای نیست که به رد مظالم بپردازی اگرکه شخصیتت مسخ نشده باشد !</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>ز خیال غم مردم دل من می شکند<br /> دلم از داغ شهیدان وطن می شکند</strong></span></p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>همسایه ی جنون ( کوتاه نوشته )</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=281</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=281</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>ذهن آدمی مثل بدن احتیاج به ورزش دارد . در غیر این صورت کند و تنبل می شود و به مرور از عمق شیارهای قشر مغز کاسته می شود و گاهی فرد را تا حد ابتلا به آلزایمر در خطر می اندازد . مسن ترها &nbsp;به حل کردن جدول علاقه دارند تا ذهنشان را فعال نگاه دارند . جوانترها خود را با بازی های کامپیوتری مشغول می کنند . برخی به شطرنج و تعدادی با خواندن کتاب و روزنامه از ذهن خود کار می کشند . شماری تمام بار این مسئولیت را بر دوش فک مبارک قرار داده و عده ای هم سخاوتمندانه گوششان را به دم فرمایشات گهربار آنها می سپارند . خلاصه بنی آدم است و هزار راه و چاه که یاد گرفته و تجربه کرده و عمل می کند &nbsp;.</strong></span></p>
<p><span style=\"font-size: medium;\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>هرچقدر شیارهای قشر مغز عمیق تر باشد ، نشان از فعالیت بیشتر مغزی دارد . دانستن اینکه مغز شما از این بابت چگونه است نیاز به چند تصویر نگاری پزشکی دارید . اما اگر این شیارها به اندازه ی کافی عمیق است طبعآ شما بی خود و بی جهت برای خودتان خرج بیشتری نمی تراشید .</strong></span></p>
<p><span style=\"font-size: medium;\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>من می خواهم یک بازی ذهنی را در اینجا بازگو کنم که خودم انجامش می دهم و اسمش را گذاشته ام بازی تداعی ! چیزی که پایه ی عملکرد موتورهای جستجو گری مثل گوگل است . ما وقتی یک کلمه را برای جستجو در گوگل انتخاب می کنیم آن موتور تعداد زیادی جمله ها ی به ظاهر مرتبط با آن کلمه&nbsp; را به ما نشان می دهد . حال اگر ما به عنوان انسان هوشمند ربط های درونی را بتوانیم برای برخی کلید واژه ها تعریف کنیم موتور جستجو گر مغزی مان با دیدن یک کلید واژه تعدادی مفاهیم باطنآ مرتبط را به ما نشان می دهد کاری که از عهده ی هیچ روبوت جستجوگری از جمله گوگل هم ساخته نیست !</strong></span></p>
<p><span style=\"font-size: medium;\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>اگر به مرور بتوانیم دامنه ی کلید واژه هایمان را وسعت بدهیم و برای هر کدام از آنها فایل های مفهومی متنوع و متعدد باز کنیم در زمان اندکی متوجه خواهیم شد آنقدر حرف برای گفتن داریم که نمی دانیم چگونه آنها را به زبان بیاوریم . ناگفته نگذارم که اگر برای تنظیم فایل ها دربمانیم دچار آشفتگی ذهنی خواهیم شد .</strong></span></p>
<p><span style=\"font-size: medium;\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>هرچقدر شیارهای مغز ما عمیق تر باشد عمق روابط تداعی ها هم پیچیده تر و پنهان تر می شود و نهایتآ فرد به آتمسفری از نبوغ می رسد که همسایه ی جنون است ! چیزهایی را می بیند و درک می کند که حتی هوشمندان هم از درکش عاجزند چه رسد به انسانهای معمولی !</strong></span></p>
<p><span style=\"font-size: medium;\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>در چنین آتمسفری دانش های تازه کشف می شود و بشر قدم به دنیایی دیگر می گذارد . دنیایی که پیش از آن نبوده است .</strong></span></p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>ادب (کوتاه نوشته )</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=280</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=280</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>ادب نشانه ی عقلانیت است . این دو با هم نسبت مستقیم دارند . ادب یعنی هنرمندی انسان عقلمند در&nbsp; نیکویی افزدون بر مناسبات و ارتباطات با دیگری یا دیگران .</strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>مولوی ، ادب را رازمندی توفیق آدمی درهمه ی ساحتهای زندگی می داند ؛ از خدا جوییم توفیق ادب / بی ادب محروم شد از لطف رب</strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>انسان و جامعه ی بی ادب ، موجودی نارسا و نابسنده است . بی فرجام و آینده ، لاطائل و بی خود ، هرزه گرد و بی پروا .</strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>جامعه و ملت بی ادب ، دولتی چون خود می پرورد . دولتی غریزی اما بی قواره و ضد اجتماعی . با خشم و مهر و به طور کلی عواطف &nbsp;نامتعادل . دولتی ناعدل . می بخشد بی قاعده ی عقل و می ستاند بی آن . احساس و هیجان ، نشخوارهای وسواس گونه ی ذهنی ، توهم و هذیان ، پرخاشگری و جنون ، جعبه ی عطاری این جامعه و دولت و انسان است .</strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>از خداجوییم توفیق ادب / بی ادب محروم شد از لطف رب &nbsp;</strong></span></p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>راه حل ملوکانه ( کوتاه نوشته )</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=279</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=279</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>انوشیروان ساسانی بر صدر اعظم خود بزرگمهر حکیم خشم گرفت و او را به زندان انداخت .اما پس از مدتی اندک فهمید که در قضاوت خود اشتباه کرده و بزرگمهر بی تقصیر است . فرمان آزادی اش را ابلاغ کرد . بزرگمهر اما چون از قضاوت نخستین پادشاه به شدت رنجیده بود به عنوان اعتراض ، فرمان عفو ملوکانه را پس فرستاد و کماکان در گوشه ی زندان باقی ماند .</strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>دور و بری های شاه هر حیلت و فشار و ارعاب و تهدیدی که به کار بستند ، بزرگمهر از تصمیمش منصرف نشد که نشد . گزارش سرکشی او به سمع ملوکانه رسید ، شاه تبسمی کرد و گفت اگر بزرگمهر وزیر من است می دانم به چه روشی او را به تمکین وادارم . دستور داد یک زندانی احمق را هم بند او سازند .</strong></span></p>
<p align=\"right\"><span style=\"font-size: medium;\"><strong>به ساعتی نکشید که دیدند بزرگمهر پوستینش را برداشته و دوان دوان پله های سیاهچال را یکی - دو تا بالا می آید . او با همه ی حکمتش در برابر آن احمق به طور کامل خلع سلاح بود و ترجیح را بر فرار از زندان دانست !&nbsp;</strong></span></p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>مرض لاعلاج ( کوتاه نوشته)</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=278</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=278</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>نمی دانم در کجا این حکایت را خوانده ام که ؛روزی مسیح را دیدند ، به سرعت می دوید و از جایی دور می شد .</strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>خلق الله متعجب شدند ، خود را به او رساندند تا ببینند علت سرآسیمگی پیامبر صلح و مهربانی چیست !</strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>مسیح ، پرسش آنها را شنید ، همچنان که می دوید و نفس نفس می زد و گفت : در آن آبادی مرد احمقی زندگی می کند ، فرار می کنم تا از آسیب و آفتش در امان باشم .</strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>ملت گفتند جناب مسیح شما که مرده را زنده کرده ای ، کور را بینا نموده ای و افلیج را شفا داده ای ، چه اشکالی داشت اگر دستی هم به سر او می کشیدی تا حماقتش تبدیل به عقلانیت می شد وضمنآ نیاز نبود که خودت را به زحمت و اذیت بیندازی و مارا نگران کنی و کار خیری هم انجام داده باشی برای آن دنیایت !</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong>مسیح گفت : هیهات ؛ من که مرده ، زنده می کنم ، به&nbsp; کور بینایی می دهم و افلیج را سالم می گردانم ، نمی توانم احمق را عاقل کنم ! قدرت مسیحایی من بر این یک فقره تعلق نمی گیرد لذا تنها کاری که می توانم ، به سرعت فرار کردن از اوست</strong></span></p>"]]></description>
    </item>
    
    <item>
        <title>صغیر و کبیر (کوتاه نوشته )</title>
        <link>http://www.minatext.ir/article.php?no=277</link>
        <guid isPermaLink="true">http://www.minatext.ir/article.php?no=277</guid>
        <description><![CDATA["<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span id=\"\\&quot;__mce\\&quot;\" style=\"\\\"><strong>می دانید شیوه ی گرفتن موتور سوارها توسط پلیس چگونه است ؟ شما با اتوموبیل خود در بزرگراه حرکت می کنید . یکباره پلیس علامت ایست می دهد . شما در عرض چند ثانیه همه ی قوانین راهنمایی و رانندگی را مرور می کنی ! تلفن همراه در دستت نیست . کمربند ایمنی را بسته ای . منطقه ی عبور ممنوع نیست . در محدوده ی زوج و فرد نیستی . لامپ و چراغ ماشینت درب و داغان نیست . گردش به چپ نکرده ای . سبقت غیر مجاز نگرفته ای . سرعتت بالا نیست . خط ممتد را له و لورده نکرده ای و...لذا از خود می پرسی این جناب سروان پس چه مرگشه که پریده جلوی ماشین شما؟ اما پس از کاهش سرعت ناگهانی ، آقا پلیسه مجددآ به شما دستور ادامه ی مسیر را می دهد و شما نفس راحتی می کشی ، گمان می کنی شانس آوردی&nbsp; یا پلیس متوجه قانونمندی شما شده ، یا لابد اشتباه کرده و زود خودش فهمیده یا ...اما ای دل غافل از آینه ، پشت سر تان را می بینی که بوسیله ی کاهش ناگهانی سرعت خودروی شما ، موتور سوار مفلوکی را که پشت سرتان می آمده نگاه داشته و دارد مدارکش را کنترل می کند و چند قدم جلوتر هم یک یدک کش پنج ، شش موتور را بار زده و منتظر تکمیل شدن محموله ایستاده و ایضآ بیچاره ی بخت برگشته ی دیگری &nbsp;را هم می بینی که سوار بر موتور ، بدون کلاه کاسکت ، در حالی که رنگش مثل گچ سفید شده انگار در حال چانه زدن با ملک الموت است و نابودی زندگی اش را در همان دقایقی مرور می کرده که تو تخلفات رانندگی ات را بازخوانی می کردی . وقتی که موتور تنها ممر درآمدش است .</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> </strong></span></p>
<p align=\"\\&quot;right\\&quot;\"><span style=\"\\\"><strong>چه می دانم علت این همه بدبختی طبقه ی پایین جامعه چیست ! اگر قانون را رعایت کنند و ایمنی خود را به خطر نیندازند چرا پلیس به عنوان قیّم سلامت آنها و جامعه جلوشان را بگیرد ؟ آیا جز جهل و ناآگاهی چیز دیگری هم علت این مکافات هست ؟</strong></span></p>
<p><span style=\"\\\"><strong> جامعه ای که با رفتار جاهلانه و غیر مسئولانه اش ، دست پلیس را به عنوان قیّم خود باز می گذارد ، در آنجا &nbsp;استبداد مرتبآ بازتولید خواهد شد ! استبداد همان قیمومیتی است که جامعه را صغیر و خود را کبیر و بالغ و عاقل و رشید و صالح فرض می کند !</strong></span></p>"]]></description>
    </item>
    
</channel>
</rss>
